
شهید مهندس محمدرضا گویا مفرد در روایت مادر، برادر و همرزمان
تعداد بازدید : 22
گاهی دلتنگی امانم را می برد
خدیجه علینیا- دعای خیر محمد رضا، بدرقه راه مادرش شده است، فاطمه، مادر محمدرضا از 37 سال گذشته، بعد از وداع شیرین با شهیدش در روز شناسایی پیکرش همچنان آرام و صبور مانده است، فقط گاهی دلتنگ اش می شود. مادر شهید، قبل از گفتن خاطراتش نگران است مبادا پسرش ناراحت شود. او می گوید: محمدرضا نظرش این بود که هیچ وقت کارهای خوبی را که انجام می دهد برای کسی بازگو نکنیم، چرا که ارج و قرب آن کارها از بین می رود و ارزش اش را از دست می دهد. این جمله بخشی از شروع صحبت من و مادر شهید محمدرضا گویا مفرد است. مادری که می خواهد تا گوشه ای ازآن چه را همه این سال ها درکنج قلبش مانده است بازگو کند. مادر شهید میزبان مهربان من، عباس حافظ و سید مسعود سادات شکوهی از همرزمان شهید است. محمدحسین برادر کوچک تر محمدرضا هم در این گفت و گو ما را همراهی می کند. در خانه فاطمه سادگی و محبت موج می زند، اگرچه جای محمدرضا به ظاهر در بین محفل گرم دوستان، مادر و برادرش خالی است اما صحبت های پر احساس مادرشهید، دوستان و برادرش از خاطرات محمد رضا باعث می شود احساس کنیم او هم اکنون در جمع ما حضور دارد. فاطمه مادر شهید حالا 80 سال سن دارد، با وجود این خاطرات قدیم را به خوبی و با هیجان برایمان بازگو می کند آن قدر که احساس می کنی گویا وقایع این خاطرات مربوط به همین تازگی هاست.
او آرام خوابیده بود
او از روزی که برای شناسایی پیکر شهید رفته بود، برایم صحبت می کند. از اصرارهایش می گوید که می خواسته برای آخرین بار محمد رضا را در سردخانه ببیند تا قلبش آرام بگیرد، وقتی او از روزی که برای شناسایی پیکر شهیدش رفته است، خاطراتش را بازگو می کند، بغضم می گیرد و چشمان پر اشکم را از او پنهان می کنم، اما او همچنان قاطعانه تعریف می کند: «با اصرار برای شناسایی پیکر پسرم به سردخانه رفتم، او آرام به خواب رفته بود، اگرچه لباس هایش و تنش رنگ خاک گرفته بود، با وجود این دستان نحیفش را روی یکدیگر گذاشته بود. من فرزندم را بوسیدم و آرام گرفتم. روزی را به یاد دارم که می خواست به جبهه برود، به محمد رضا گفتم : ان شاءا... به سلامت برگردی ولی اگر قرار است اسیر دشمن شوی و آنان تو را شکنجه کنند از خدا می خواهم که شهید شوی.» از او می پرسم آیا دلت برای محمد رضا تنگ شده است؟ با صدای رسا این گونه پاسخ می دهد: فکر می کنید محمد رضا زنده نیست؟ محمد رضا زنده است. هر زمانی که دلتنگی امانم را می برد، التماسش می کنم، بیاید. او هم قبول می کند و دلتنگی هایم با او تمام می شود. شهیدان زنده اند و آنان هستند که زندگی واقعی می کنند نه ما.
آرام نوازش اش کردم تا دلم آرام بگیرد
او لابه لای صحبت های مادرانه اش روزی را به یاد می آورد که محمدرضا با چه شور و شعفی ، یک ماه در کوچه های این شهر دوندگی می کرده است تا برای رفتن به جبهه روزنه ای پیدا کند و از ذوق محمد رضا می گوید که با زیرکی و خوش خلقی رضایت نامه اش را از من و پدرش گرفته بود و لحظه های چهره غرق در شادی محمدرضا را هنوز به یاد دارد. با لبخندی آرام می گوید وقتی رضایت نامه اش را امضا کردیم، پسرم گویا ، بهترین هدیه عمرش را از من و پدرش گرفته بود، او دوباره این جمله را تکرار می کند، روز وداع آرام نوازش اش کردم تا دلم آرام بگیرد. ساعت، انگشتر، پلاک و نامه ای را که در جیبش بود تحویل ما دادند و او به آن جایی رفت که دوست داشت و آرزویش بود.
از کسی طلبکار نیستم
مادر شهید می گوید: من افتخار می کنم که پسرم شهید شده است . اگر شهدا نبودند ما این امنیت را نداشتیم، در تمام کشور های دیگر دشمنان رخنه کردند، اما کشور ما با وجود امثال محمدرضا و همه شهیدان زیر سلطه کسی نیست. مادر محمد رضا به رسم مهمان نوازی از من می خواهد چای تازه دمش را بنوشم و چندین بار تعارف می کند به پشتی تکیه بدهم. فاطمه خانم، از نامه ای که در جیب محمدرضا بوده سخن می گوید: در نامه اش گفته بود مرا در هرجایی که خواستید دفن کنید و بعد از شهادتم شیرینی پخش کنید و گریه نکنید. او گریزی به خاطرات قبل از شناسایی پیکر شهید می زند و می گوید: قبل از دیدن پیکر پسرم در سرد خانه، خبر شهادتش را در مسجد محل زندگیمان غیر مستقیم به گوشم رسانده بودند، بعد از مسجد به خانه رفتم متوجه شدم خبر شهادتش حقیقت دارد، دوستان صمیمی محمدرضا شهید شده بودند او هم طاقت ماندن نداشت.
روایت همرزم
بعد از مادر شهید با عباس حافظ از دوستان و همرزمان، محمد رضا گویا همکلام می شویم. او در ابتدای سخنانش به گذشت 37 سال از شهادت محمد رضا اشاره می کند که قرار است خاطراتی از او را به یاد بیاورد. او می گوید: اگرچه یادآوری خاطرات بعد از ۳۷ سال کار بسیار دشواری است، اما در صندوقچه خاطراتم خوش خلقی شهید را به یاد دارم، شهید همچنین خصوصیات اخلاقی و جهادی خوبی هم داشت که از افراد دیگر متمایزش کرده بود، اما خلق خوش او بر تمام صفاتش برتری داشت. آقای حافظ آرام و شمرده سخن می گوید: تمایل محمد رضا بیشتر به مسائل اخروی بود و تحت هیچ شرایطی به مادیات و مسائل دنیوی اهمیتی نمی داد. من با شهید گویا اواخر سال۵۹ و ۶۰ در اهواز توسط یکی از دوستان مشترکمان به نام محمود امیرخانی آشنا شدم که او نیز شهید شده است. وی به این نکته اشاره می کند که شهیدان تحصیل کرده امثال محمد رضا گویا در زمان جنگ کمک بزرگی برای مبارزه با دشمنان بودند. من و شهید گویا و محمود امیرخانی هر هفته یک بار همدیگر را ملاقات می کردیم و در هر دید و بازدیدی که داشتیم نمی شد که حرفمان به شهادت نکشد و سرانجام به آرزوی قلبی خود رسید. به قول فرمانده مان هدف ما شهادت بود. همگی دنبال همین راه بودند.
یک حرف با نسل جوان
سید مسعود سادات شکوهی از دوستان دیگر محمد رضا گویا مفرد است و بدون مقدمه چینی به صفات برجسته محمد رضا اشاره می کند و می گوید: او به عنوان فردی تحصیل کرده به جبهه آمده بود این در حالی بود که در آن دوران کمتر از این قشر وارد جبهه نبرد می شدند، اما مدرک و تحصیلاتش باعث نشده بود که فقط به فکر خودش باشد و به دنبال علایق دنیوی خود برود، نسل امروز فکر نکنند، تمام کسانی که در جبهه بودند، افراد کم سواد بوده اند، از همه قشرها با توجه به علاقه ای که داشتند، وارد جبهه می شدند. روزی که محمد رضا به جبهه آمده بود، مدتی در خط نبرد بود و مدتی هم از طرف فرمانده گردان ۱۱۰ ما ، فرمانده گروهان خطی در دزفول به نام صالح مشتط شد و تعدادی نیروی تحت امر داشت. با توجه به این که بیشتر نیروها در سمت اهواز و بخشی در آبادان بودند، اما این منطقه محرومیت خاصی داشت و زمانی که با خودرو برای سرکشی به این مناطق می رفتیم، برای نیروها آب و غذای مناسب می بردیم، زیرا آنان حتی آب مناسب برای آشامیدن نداشتند و با گرمای هوا نیروها مجبور بودند در زمان تشنگی آب داغ تانکرها را بنوشند. نبود آب مناسب و کمبود مواد غذایی با کیفیت سبب شده بود نیروها با مشکلات و بیماری مواجه شوند. محمد رضا در چنین شرایطی نیروهای تحت فرمانش را هدایت می کرد او با سخت ترین شرایط جنگی و بیماری رزمندگان زندگی کرده بود و تمام تلاشش سامان دهی منطقه تحت امرش بود. به قدری هوا در منطقه گرم شده بود که بچه ها مجبور بودند برای رهایی از گرما با زیر پوش مشغول کارهای مربوط باشند. وی ادامه می دهد: شرایط آب و هوایی منطقه به گونه ای بود که چند نقطه از بدن شهید محمد رضا گویا از جمله کف پا و کف دستش دچار عفونت شدید شده بود. محمد رضا به علت عفونت کف پایش وقتی راه می رفت، می لنگید و در آن شرایط سخت جنگی عفونت از پای شهید خارج می شد و بعد از مدتی دستش هم این گونه شده بود که بیشتر به علت شرایطی بود که در آن جا حضور داشتند و با همه این سختی ها بازهم محمد رضا عقب نشینی نکرد و همچنان استوار به راه خود ادامه داد.
برادرانه ها
محمد حسین برادر کوچک تر محمد رضا، به صحبت های دوستان برادرش آرام گوش می دهد. او با بیان این که محمدرضا وظیفه خود را حضور در جبهه می دانست، به گوشه ای از خاطرات زمان مراسم عروسی خواهرش اشاره می کند و می گوید: طی تماس تلفنی به محمد رضا گفتم برای مراسم عروسی خواهر مان بیاید. محمد رضا در پاسخم گفت شما کارهایتان را انجام دهید، من این جا کار زیاد دارم در صورت مهیا شدن شرایط می آیم. امیدوار بودیم برای مراسم عروسی بیاید. اما یکی دو شب قبل از مراسم عروسی خواهرم، محمد رضا برای شناسایی منطقه با گروهانشان حرکت می کنند که ایشان در تاریخ 60.6.11 به شهادت می رسد، اما به ما قطعی نگفته بودند. وی مدت حضور محمد رضا در جبهه را حدود هفت ماه و نیم اعلام کرد و گفت: بعد از سه ماه پیکر شهید را که در منطقه جنگی بستان به شهادت رسیده بود به سردخانه بیمارستان امام رضا (ع) آورده بودند و لحظه دردناکی برای من بود.
برشی از وصیت نامه شهید
مادرم سلام
« مادرم، سلام گرم و صمیمانه خود را که از اعماق قلبم سرچشمه گرفته همراه دعای خیر بدرقه ات می کنم. به یاد دارم که در طول زندگی محبت های بی شائبه ای را نثار من کردی، اما چه کنم که من نتوانستم آن چنان که خداوند در قرآن از مقام شما تجلیل کرده است دین خودم را ادا کنم از این بابت از شما طلب مغفرت و رضایت دارم. مادرم اگر شهید شوم شهادتم نه برای این است که خونمان ملعبه، آلت دست و بازیچه دلالان سیاست گردد و بخواهند از آن به عنوان حربه ای علیه یکدیگر سوء استفاده کنند، بلکه به خاطر استقرار مکتب توحید و برقراری نظام اسلامی است».
آقای مهندس شهید
شهید مهندس محمدرضا گویا مفرد، آبان ماه سال 1335 در مشهد متولد و در سال 1354 وارد دانشکده مهندسی مشهد شد. با شروع قیام های انقلاب در تظاهرات مردمی شرکت فعال داشت. پس از پیروزی انقلاب، مهندس محمد رضا گویا مفرد سال پنجم دانشگاهش را در رشته راه و ساختمان سپری می کرد. با آغاز انقلاب فرهنگی شهید مهندس محمد رضا برای خدمت رسانی به مردم مناطق محروم روستاهای اطراف مشهد به اردوهای جهادی رفت تا در فعالیت های عمرانی این مناطق سهم به سزایی داشته باشد. این شهید بزرگوار به عنوان فرمانده گروهان خطی در دزفول به نام صالح مشتط حدود هفت ماه و نیم در جبهه جنگ حضور داشت و در تاریخ 60.6.11 در بستان به درجه رفیع شهادت نایل شد. پیکر مطهر این شهید بزرگوار سه ماه مفقود بود و پس از حمله پیروزمندانه طریق القدس پیکر ایشان تفحص شد و پس از تشییع باشکوهی در خواجه ربیع به خاک سپرده شد.