printlogo


حکایت

یکی پرسید از آن گم کرده فرزند / که ای روشن گهر پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی / چرا در چاه کنعانش ندیدی ؟
بگفت احوال ما برق جهان است / دمی پیدا و دیگر دم نهان است؟
گهی بر طارم اعلی نشینم / گهی بر پشت پای خود نبینم
اگر درویش در حالی بماندی / سر و دست از دو عالم برفشاندی
مفهوم حکایت:
 چنان که گویند: شخصی از حضرت یعقوب (ع) پرسید (چطور شد که تو در کنعان، بوی خوش پیراهن یوسف را پیش از رسیدن به کنعان، از مصر شنیدی ولی خود یوسف را در چاه بیابان کنعان ندیدی ؟ ) 
یعقوب (ع) در پاسخ گفت : حال ما مانند برق جهنده آسمان است که گاهی پیدا و گاهی ناپیداست. پای طایر جان ما بر فراز گنبد برین جای گیرد و همه چیز را بنگریم و گاهی پشت پای خود را نمی بینیم. اگر عارف همیشه در حال کشف و شهود بماند، هر دو جهان را ترک می کند و بر فراز بیرون از هر دو جهان دست می یابد.
حکایت های گلستان سعدی به قلم روان - محمد محمدی اشتهاردی