printlogo


حکایت

در مسجد جمعه شهر بعلبک (از شهرهای شام) بودم. یک روز چند کلمه به عنوان پند و اندرز برای جماعتی که در آن جا بودند می گفتم، ولی آن جماعت را دلمرده و بی بصیرت یافتم که آن چنان در امور مادی فرو رفته بودند که در وجود آن ها راهی به جهان معنویت نبود. دیدم سخنم در آن ها بی فایده است و آتش سوز دلم، هیزم تر آن ها را نمی سوزاند. تربیت و پرورش آدم نماهای حیوان صفت و آینه گردانی در کوی کورهای بی بصیرت برایم دشوار شد ولی همچنان به سخن ادامه می دادم و درِ معنویت باز بود.
 سخن از این آیه به میان آمد که خداوند می فرماید: 
--- و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید ---
و ما از رگ گردن به او نزدیک تریم (ق / 16)(۱)
دوست نزدیک تر از من به من است / وینت مشکل که من از وی دورم (۲)
چه کنم با که توان گفت که او / در کنار من و من مهجورم (۳)
من همچنان سرمست از باده گفتار بودم و ته مانده ساغری در دست و قسمت های آخر سخن را با مجلسیان می پیمودم، که ناگهان عابری از کنار مجلس ما عبور می کرد، ته مانده سخنم را شنید و تحت تاثیر قرار گرفت به طوری که نعره ای از دل برکشید و آن چنان خروشید که دیگران را تحت تاثیر قرار داد. آن ها با او همنوا شدند و به جوش و خروش افتادند. گفتم سبحان ا... ! دورانِ باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور(۴)
فهم سخن چون نکند مستمع / قوت طبع از متکلم مجوی
فصحت میدان ارادت بیار / تا بزند مرد سخنگوی گوی (۵)
۱_ وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِید 
و ما انسان را آفریده ‏ایم و می دانیم که نفس او چه وسوسه ‏ای به او می ‏کند و ما از رگ گردن به او نزدیک تریم.
۲_ وینت(واینْت: و این چه) اینْت: این چه...
۳_ مهجورم: گرفتار دوری و جدایی هستم
۴_ یعنی شگفتا ...  ای کاش با خبران(یاران بیدار دل) نزدیک بودند و بی بصران کور دل دور ...
۵_ یعنی: اگر شنونده، معنی گفتار را در نیابد، از گوینده انتظار قدرت سخنوری را نتوان داشت. میدان اشتیاق سخنگوی را بگشا تا او با چوگان معنویت، گوی سخن بزند. 
 حکایت های گلستان سعدی به قلم روان - محمد محمدی اشتهاردی