مرد پارسایی را در کنار دریا دیدم، گویی پلنگ به او حمله کرده بود، زخمی جانکاه در بدنش بود و هر چه مداوا می کرد، بهبود نمی یافت. مدت ها به این درد مبتلا و بر اثر آن رنجور شده بود. در عین حال شب و روز شکر خدا می کرد. از او پرسیدند: خدا را به خاطر چه نعمتی شکر می کنی؟ در پاسخ گفت: شکر به خاطر آن که خداوند مرا به مصیبتی گرفتار کرد، نه به معصیتی.
گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیز / تا نگویی که در آن دم غم جانم باشد
گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد / کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد
*مفهوم شعر:
اگر آن یار گرامی (خداوند) مرا به خواری از میان بر دارد و مرگ بخشد، مبادا بگویی که در لحظه جان دادن در فکر خود و جان خود هستم.
در آن لحظه جان دادن به پروردگار خویش خواهم گفت از این بنده ناتوان چه گناهی سر زده که دل آزرده گشته ای؟ این تنها غم من خواهد بود.
حکایت های گلستان سعدی به قلم روان -
محمد محمدی اشتهاردی