printlogo


خاطرات یک نعش کش(قسمت یازدهم)
مرده‌های معمولی، دنیای معمولی، دماغ‌های معمولی
میلاد خوشخو

امروز یکی از معمولی‌ترین مرده‌های شهر را بار زدیم. خیلی معمولی. تمام عناصر و شواهد اطرافش هم مثل خود متوفی کاملا معمولی بود. از باطن رفتار و گفتار بستگان گرفته تا ظاهر البسه و امکاناتشان، همه جوری بود که انگار برآیند مردمان شهر باشند. همه چیز خیلی عادی پیش رفت و توفیق پیدا کردیم تا طی ماموریتی دیگر در رکاب آقای مبارکه تلمذ نعش کشی کنیم.
میت امروز به حدی معمولی بود که نه من حال و حوصله فتح باب مکالمه با او را داشتم و نه انگار مبارکه که خیلی بی سر و صدا مشغول رانندگی بود و غرق در افکار خویش. حق هم داشت... چه جذابیتی دارد سوال کردن از جنازه‌ای که خیلی شبیه همه ماست و زندگی‌اش نیز انگار چکیده همین روزمرگی‌های بی‌هدف ما بوده؟ ترجیح دادم سرم را روی پشتی صندلی تکیه دهم و از پنجره بغل آمبولانسی که این بار کسی مایل به استفاده از وجه برزخی‌اش نبود به مناظر شهر نگاه کنم. ساختمان‌هایی که پُر بود از این آدم‌های معمولی که آمدند و ماندند و با رفتنشان آب از آب تکان نخورد. کسانی که نام تخصصی‌ترین رسته حضورشان در عالم، «مردم» بود. در بحر فلسفه وجودی مردم و رابطه خویش با این رود همیشه جاری در زمان فرو رفته بودم که ناگهان رعشه‌ای بر وجودم افتاد و تا عمق جانم را لرزاند و مسبب آن شد که کاوشی شگرف را در باب کشف منشاء این تحول عظیم آغاز نمایم.  البته دیری نپایید که فهمیدم قضیه زیاد هم معنوی نیست و در واقع لرزش مذکور مربوط به ویبره موبایل داخل جیبم در پی ارسال پیام تلگرامی از سوی آقای اسی، بیکار محله (یک نفر از همان مردم معمولی و از خوبان‌ روزگار) است که همواره با تمجید از جذابیت‌های شغلم، بنده را با لفظ دُکی (مخفف دکتر) مورد تفقد قرار می‌دهد. پیام مورد اشاره حاوی یک فیلم کوتاه چند ثانیه‌ای بود و زیرش نوشته بودند: «آقا این چه طرز نعش کشیه؟ از اون میت خدابیامرز خجالت بکش!» و مقادیر زیادی شکلک گوناگون پشت بندش. از آنجا که حشر و نشر تلگرامی چندانی با آقای اسی ندارم و ارسال این پیام صرفا به دلیل ارتباطش با شغلم به نظر می‌رسید، بی فوت وقت اقدام به دانلود نموده و با صحنه‌ای مواجه شدم که باور کردنی نبود. فیلم تصاویری از جناب مبارکه را در حال رانندگی نشان می‌داد که همزمان انگشت سبابه خویش را با عمق دو بند در بینی مبارک فرو نموده و به پژوهش میدانی مشغولند. برق از سرم پرید! تنها پس از چند لحظه مکث ناشی از شوک ناگهانی، سرم را به سمت مبارکه برگرداندم و دقیقا همان تصاویر را به صورت کاملا زنده مشاهده کردم. ناخودآگاه فریاد برآوردم: «چه کار می‌کنید جناب مبارکه؟ تمام دنیا در حال تماشای شما هستند.» بعد از بلند شدن صدای من با چنان سرعت عملی دستش را پس کشید که بیم کنده شدن دماغش می‌رفت.
مبارکه: «چی شده دکتر؟ سکته کردم بابا!»
من: «می‌پرسید چه کار کردم؟! بفرمایید... این فیلم را ملاحظه کنید...»
مبارکه (پس از تماشای فیلم و با صدای لرزان): «این چیه دکتر؟ این چه کاریه می‌کنی؟ حالا شیطون گولم زد و یه غلطی کردم تو باید فیلم بگیری ازم؟»
من: «فیلم بگیری کدام است مرد؟ این را آقای اسماعیل ملقب به اسی فرستاده. گویا در یک کانال میلیونی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است.»
مبارکه: «وا مصیبتا... ببینم اینو... این که از پشت آمبولانس گرفته شده!!!»
بله... به محض برگشتن دیدیم همان میت خیلی معمولی که عقب آمبولانس نشسته است و مشغول ور رفتن با تلفن همراهش، آقای اسی است. مبارکه با دیدن این صحنه چنان پایش را بر پدال ترمز ماشین زبان بسته کوبید که متوفی و موبایلش به صورت توامان به جلو پرت شدند و میت پس از چشم در چشم شدن با ما تازه فهمید چه غلطی کرده.
مبارکه (با چشمان درشت): «مرتیکه میت معمولی... این پشت نشستی داری فیلم دماغ منو به کل کشور مخابره می‌کنی که چی بشه؟ حیثیتی برام نموند. حالا از فردا همه یه جوری به دماغم نگاه می‌کنن انگار نیاز به عمل داره! »
میت: «چرا یقه منو می‌گیری عمو؟ حالا چی شده مگه؟ فقط واسه دوستم فرستادم. تازه من نمی‌گرفتم یکی دیگه می‌گرفت. من نمی‌فرستادم، یکی دیگه می‌فرستاد... اصلا می‌خواستی دس نکنی تو دماغت. تازه چه رویی داریا!!!»
مبارکه: «آخه فلان فلان شده... تو دنیای به این گندگی فقط من دس کردم تو دماغم؟ (سپس رو به من) تو بگو دکتر... توام فک می‌کنی تو کل تاریخ فقط من این کارو کردم؟ باور کن نصف همین جماعت انگشتاشون به دماغشون آلوده‌است. باشه... ولی من فقط با عمق دو بند انگشت رسوای عالم شدم... (هق و هق) »
وقتی مبارکه غرق در گریه شد، متوفی با چهره‌ای بی تفاوت موبایلش را از روی صندلی جلو برداشت و رفت و سر جایش مرد. دلم برای همکارم سوخت... برای همدردی همان دستان دماغی‌اش را گرفتم و به گرمی فشردم و در این فکر فرو رفتم که ما آدم‌های معمولی بعد از فوت شدن هم دست از کارهای خیلی معمولی و روزمره خودمان برنمی‌داریم.