حکایت

روزگاری در یکی از شهرهای مصر به نام اسکندریه خشکسالی شدیدی اتفاق افتاد. برای تهیدستان و درویشان تحمل این شرایط به مراتب سخت تر شده بود، آن‌چنان که گویی درهای آسمان بسته شده و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته بود.
نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور / که بر فلک نشد از بی مرادی افغانش
عجب که دود دل خلق جمع می نشود / که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش (۱)
در این سال که قحطی همه جا را گرفته بود شخصی وجود داشت که از نظر سلامت اخلاق و روان بسیار زبانزد و به بی غیرتی و نامردی معروف بود. البته از او سخن گفتن به خصوص در محضر بزرگان بر خلاف ادب است و از سوی دیگر نگفتن آن نیز شایسته نیست. از این رو درباره آن شخص به دو شعر اکتفا می کنیم که همین اندک، دلیل بسیار و کشت نمونه خروار است.
تتری گر کشد مخنث را / تتری را دگر نباید کشت
چند باشد چو جِسر بغدادش / آب در زیر و آدمی در پشت (۲)
چنین شخصی که به پاره ای از زندگی او آگاه شدی، در این سال ثروت بسیار داشت و به تهیدستان پول می داد و برای مسافران، سفره غذا فراهم می کرد. در این میان گروهی از پارسایان که بر اثر شدت تهیدستی و ناچاری به ستوه آمده بودند، تصمیم گرفتند تا کنار سفره او بروند، در این مورد برای مشورت نزد من آمدند، من با تصمیم آن ها موافقت نکردم و گفتم.
نخورد شیر، نیم خورده سگ / ور بمیرد به سختی اندر غار
تن به بیچارگی و گرسنگی / بنه و دست پیش سفله مدار (۳)
گر فریدون شود به نعمت و ملک / بی هنر را به هیچ کس مشمار (۴)
پرنیان و نسیج بر نااهل / لاجورد و طلاست بر دیوار (۵)
۱. یعنی: آن قدر خشکسالی و قحطی بود که عجیب است که دود آتش دل خلق، به صورت ابر و باران در نیامد و باران اشک خلق به صورت سیلاب نشد.
۲.یعنی اگر قوم ظالم تاتار (مغولیان) این مخنث (نامرد) پست را بکشند، نباید قاتل تاتاری را به عنوان قصاص کشت، تاکی این نامرد را مانند پل بغداد، آب در مجرای زیرین برود و انسان بر پشت آن پل حرکت کند؟
۳. سفله: فرومایه و پست.
۴. یعنی بی هنر را در صف کسان نشمار، او کس نیست بلکه ناکس است .
۵. یعنی لباس ابریشم و حریر زربافته بر تن نااهل مانند سنگ درخشنده کبود رنگ و طلای خالص است که بر نقش دیوار بی جان، نمایان است.
حکایت های گلستان سعدی به قلم روان محمد محمدی اشتهاردی